تبليغاتX
.::تنهایی را دوست دارم چون خدا تنهاست::.

خلوتگاه یک عاشق


آدمیت

از همان روزی دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

ازهمان روزی که فرزندان آد م

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

از همان روزی که برادرها یوسف را در چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرد گر چه آد م زنده بود

بعد دنیا پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ آدمیت بر نگشت
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:34 توسط حسین |

درخود شکستن ،اشکهای نریخته ،حرفهای نگفته .

چشمهایی که با خواب آشنا نیست .

 

مرگ لحظه ها را احساس می کنم نمید انم شاید در جایی دور یا نزدیک

سری بر شانه دیوار تکیه زده است واشک می ریزد وحر ف می زند مثل من

اما

نه پاسخی ، نه نوازشی

تنها تحملی بدون احساس

اما تا کی ؟

چه می شود کرد؟

رنگ دیوار به پرده ها نمی خورد ،رنگ قالی به هیچ کدام !

تونیستی

اما تنهایی هست ولحظه ها که بی تو دیگر نه به مسابقه نشسته اند

ونه برسکوی قهرمانی زمان می ایستند .

کند وبی شتاب!

وقاصدک که باز هم مژده می آورد ،که یک نفر از غبار می آید.

آه ! قاصدک جان مژده تازه ات تکراری است ،

یک نفر از غبارآمد و  زخمهای همیشه بر بالم زد

 وسنگی  از سمت جنون آمد و.........

پنجره دلم شکسته ........!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:46 توسط حسین |

وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي..

خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند

  وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي..

وقتي بزرگ مي شوي..

 قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند ..

آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني !!و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني

وقتي بزرگ مي شوي ..

دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است .....

فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و ..

                                                    مي گويند: خيلي بزرگ شده بود......!!!!

به خاطر همین میترسم یه روز بهم بگن که بزرگ شدم...

بیاید هیچوقت دلامون و بخاطر بزرگ شدن زیر پا نذاریم... 

بیایداین دل معصوم و توو کوچه های گذر زمان تنها نذاریم..

بیاید همیشه فرشته بمونیم حتی اگه نتونستیم بالهامون و به کسی نشون بدیم.....!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:28 توسط حسین |

می گویند شیشه ها احساس ندارند
اما وقتی روی شیشه ی بخار گرفته ای نوشتم
دوستت دارم
آرام گریست....





Powered by WebGozar

صفحه نخست

پست الكترونيك

آرشيو وبلاگ

پرينت صفحه
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها



آرشيو يادداشت ها

هفته سوم خرداد 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته دوم اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385


نويسندگان

حسین




موضوعات


لينك دوستان

Copyright © 2006 - Site bus: حسین & Designer: KiYaNoOsH AnSaRi